جنگ خاورمیانه یا «جنگ سوم خلیج فارس» با ابعاد و پیامدهای منطقوی و جهانی آن برای مدت ۳۸ روز ادامه یافت. و هنوز هم با تنش و محاصره دریایی تنگه هرمز همراه است و خطر آن می‏رود که دوباره این جنگ از سر گرفته شود. کاملاً روشن است که هر طرف برای این جنگ سال‌ها تدارک دیده بودند.
افزایش روزافزون قدرت چین و تقویت نقش ایران در خاورمیانه- به‌ویژه در تنگه استراتژیک هرمز که بیش از ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند- در کنار تحولات ژئوپولیتیک و اقتصادی دو دهه اخیر، از جمله تشدید رقابت قدرت‌های بزرگ و تغییر موازنه میان این قدرت‏ها، زمینه‌های بروز این جنگ را فراهم کرده‌اند و در چنین شرایطی، تلاش قدرت‌های امپریالیستی برای حفظ سلطه و هژمونی جهانی‌شان، خطر گسترش این درگیری به سطحی وسیع‌تر و حتی یک جنگ تمام‌عیار جهانی را افزایش داده است.
بدون شک، عامل اصلی جنگ خلیج رقابت و تضاد میان امریکا و چین است. چین اکنون، به اعتراف شخص ترامپ، بیشترین سود را از آب‌راه‌های بین‌المللی می‌برد که تأمین امنیت آن‌ها با هزینه و نیروهای امریکا انجام می‌شود. در این میان، بلوکی از کشورها تحت رهبری چین-روسیه شکل گرفته و هر روز بیش از گذشته تلاش می‌کنند سلطه امریکا را در زمینه‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی در جهان به چالش بگیرند.
به انقیاد کشیدن خلق ایران، خارج کردن این کشور از دایره نفوذ روسیه و چین و گماشتن نیروهای وابسته، غارت ثروت و منابع نفتی، منزوی و ویران کردن این کشور، به زیر کنترل درآوردن مبارزات مردم، و تحکیم سلطه و نفوذ امریکا در منطقه، و نیز صدور بحران داخلی امریکا به خارج، از اهداف مهم امپریالیسم امریکا در جنگ سوم خلیج است.
حال این پرسش مطرح است که اگر چین دشمن و خطر اصلی در برابر هژمونی جهانی امریکا است، جنگ خلیج چه کمکی به این اهداف می‌کند؟ پاسخ این پرسش را باید در بررسی اهمیت ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک منطقه و ایران و نقش آن در تضاد میان قدرت‌های جهانی، یعنی چین و امریکا، جست‌وجو کرد. در ائتلاف کشورهای مخالف امریکا تحت رهبری چین و روسیه، ایران حلقه ضعیف محسوب می‌شود. گسستن این حلقه ضعیف می‌تواند به پاره شدن زنجیره‌های بزرگ‌تر کمک کند.
بخش مهمی از صنعت و تجارت عظیم چین به نفت ایران و خلیج فارس وابسته است. امریکا در تلاش است کشورهایی را که تأمین‌کننده نفت چین هستند تحت کنترل خود درآورد؛ کاری که از طریق آن می‌تواند بر پیشرفت صنایع چین موانع ایجاد کند و این یکی از راه‌های مهار چین است. کنترل بر نفت ونزوئلا و ایران می‌تواند بخش بزرگی از منابع نفتی چین را تحت کنترل امریکا درآورد. در آن صورت، تنها فروش نفت روسیه به چین خارج از دایره کنترل امریکا باقی خواهد ماند.
از سوی دیگر، امپریالیسم چین این جنگ خلیج را دام و تله‌ای برای خود می‌داند. امریکا می‌خواهد پای چین را نیز به جنگ تایوان بکشاند و زمینه درگیری میان ائتلاف از کشورهای شرق آسیا مانند کره، جاپان، فلپین، استرالیا و تایوان علیه چین را فراهم کند و تحریم‏های فلج کننده و محاصره دریایی را علیه چین اعمال کنند. خروج سپر دفاعی «تاد» از کره و ناو هواپیمابر از دریای زرد و انتقال آن به خلیج فارس، از جهتی میتواند ترغیب چین برای حمله به تایوان باشد. امپریالیسم چین از جنگ دوری می‌کند و فشار بر تایوان را از طریق فشار و انزوای بیشتر بین‌المللی تشدید کرده است و تلاش می‌کند تایوان را بدون درگیری نظامی به چین الحاق کند. استراتژی چین در این میان همان استراتژی‌ای است که امریکا در جنگ سرد علیه اتحاد شوروی به کار برد؛ یعنی فرسودن دشمن از طریق درگیری‌ها و تضادهای متعدد تا زمینه فروپاشی درونی آن فراهم شود.
استراتژی بورژوازی چین در مقابله با امریکا عمدتاً دوری از درگیری نظامی مستقیم و تلاش برای بهره‌گیری از معضلاتی است که امریکا در سطح جهان برای خود ایجاد می‌کند. در دو دهه گذشته، چین از گرفتار شدن امریکا در عراق و افغانستان استفاده کرده و فرصت زیادی برای گسترش دایره نفوذ و تقویت اقتصاد و تکنولوژی خود به دست آورده است. این امر زمینه را برای تقویت اردو و تجهیزات نظامی سبک و سنگین چین فراهم کرد. اکنون نیز چین از ادامه درگیری با ایران نفع میبرد. از این رو تلاش میکند با حمایت غیرمستقیم از ایران، جنگ را برای امریکا فرسایشی و پرهزینه کند.
در مقابل، طبقه حاکمه کنونی امریکا در قالب «ماگا» تلاش دارد با حملات سریع-مانند آنچه در ونزوئلا انجام داد-به اهداف خود برای حفظ هژمونی دست یابد، بدون آن‌که درگیر یک جنگ طولانی و بی‌پایان مانند جنگ افغانستان شود. اما واقعیت این است که جنگ‌های تجاوزکارانه امپریالیستی، به‌ویژه در کشورهای مانند ایران، با شیوه‌های سریع و «رامبویی» قابل اجرا نیستند؛ بلکه برعکس، این جنگ‌ها مانند گردابی عمل می‌کنند که هرچه بیشتر پیش می‌روند، نیروهای متجاوز را بیشتر در خود فرو می‌برند.
اکنون مهار چین اولویت اصلی امریکا است. یکی از انگیزه‏های مهم ترامپ برای پایان دادن به جنگ اوکراین، در واقع تلاشی برای دور کردن روسیه از چین بود. همچنین کنترل بر ونزوئلا و ایران نیز در نهایت در خدمت محاصره اقتصادی چین و کوتاه کردن دست آن کشور از منابع نفتی این دو کشور است. به همین دلیل، امریکا برای مهار چین از حلقه ضعیف آغاز کرده تا در نهایت به حلقه اصلی، یعنی خود چین، برسد.
اما اوضاع مطابق برنامه و خواست ترامپ پیش نمی‌رود. شرایط متغیر، پیچیده و بحرانی جهان باعث سردرگمی و آشفتگی بیشتر در هیئت حاکمه امریکا شده است. تیم «ماگا» دچار شکاف شده و تعدادی از چهره‌های مطرح آن از ترامپ فاصله گرفته‌اند. همچنین بخش زیادی از مردم امریکا که به ترامپ رأی داده بودند تا کشور را از جنگ‌های بی‌پایان خارج کند، اکنون شاهدند که امریکا برعکس، درگیر جنگی طولانی‌تر و خطرناک‌تر شده است. آسیبی که این جنگ در کمتر از دو ماه به هژمونی امریکا وارد کرده، بی‌سابقه است.
تشدید تضاد در میان هیئت حاکمه امریکا بیش از هر زمان دیگر افزایش یافته است. در کمتر از دو ماه، کنگره چندین بار تلاش کرد صلاحیت جنگ جاری را از ترامپ بگیرد. هرچند هنوز موفق نشده، اما این امر نشان‌دهنده تعمیق اختلافات در هیئت حاکمه امریکا است. بازگشت دوباره ترامپ به قدرت، بحران‌های امریکا و جهان را تشدید کرده است. جنگ سوم خلیج، سبب افزایش قیمت نفت و کود کیمیایی نموده و این امر تأثیر مستقیمی بر زندگی توده‌های محروم گذاشته، تورم را افزایش داده و قدرت خرید مردم را کاهش داده است. این امر موجب گسترش نارضایتی و افزایش اعتراضات ضد دولتی شده است.
کشورهای اروپا، به‌عنوان نزدیک‌ترین متحدان امریکا در پیمان امنیتی ناتو، دچار شکاف شده‌اند و ترامپ حتی تهدید به خروج از این پیمان کرده است. او معتقد است که ناتو در دوران جنگ سرد برای مقابله با پیمان ورشو ایجاد شده بود و اکنون پس فروپاشی شوروی دیگر ضرورت سابق را ندارد و حتی امریکا را از هدف اصلی‌اش که همانا مهار چین باشد، دور می‌کند.
کشورهای حوزه خلیج نیز که از مهم‌ترین پایه‌های اقتصادی امریکا و نظام «پترودالر» هستند، اکنون مشاهده می‌کنند که امریکا دیگر نه تنها چتر امنتی مطمین برای شان نیست، بلکه خود به عامل بی‌ثباتی تبدیل شده است.
متحدان آسیایی امریکا مانند جاپان و کره نیز از جنگ خلیج آسیب دیده‌اند و امریکا از این وضعیت برای افزایش فشار بر آن‌ها جهت مشارکت در جنگ خلیج علیه ایران و گشودن تنگه هرمز استفاده می‌کند.
یکی دیگر از عوامل انزوای جهانی امریکا، حمایت بی‌قید و شرط آن از جنایات اسرائیل در غزه، لبنان و حملات به زیرساخت‌های ایران است که چهره واقعی جنایتکارانه امریکا بر ملا کرده است.
در مجموع، جنگ خلیج یک جنگ منطقوی با ابعاد جهانی است که در بستر تشدید تضاد میان قدرت‌های امپریالیستی چین و امریکا برای بازتعریف سلطه و هژمونی دوباره جهان شکل گرفته است. با این حال، جرقه آن از ایران زده شد و معلوم شعله های این اتش به کجاها کشیده خواهد شد. اما انچه معلوم است که امپریالیسیم و ارتجاع برای حفظ هژمونی و سلطه و دوام و بقا خود از هیچ جرم و جنایت علیه بشریت دریغ نمیکند.